دل‌نوشته‌های من
 
 
از هر آنچه می‌بینم، می‌شنوم و احساس می‌کنم
 
سبز یعنی استقامت تا بهار
آبروی مادران داغدار

سبز یعنی رنگ سهراب در کفن
سبز یعنی افتخار این وطن
سبز یعنی ملتی پر اقتدار
سبز یعنی رأی مان با اعتبار
سبز یعنی رنگ خون عاشقان
سبز یعنی قبر بی نام و نشان
سبز یعنی مردمی بیدار شد
حاکم ظالم به دنیا خار شد

سبز یعنی آخرین راه امید
سبز یعنی خشم دل های سپید
سبز یعنی مادری از جان گذشت
آن زمانی که ندایش برنگشت

سبز یعنی ظالمی از ترس سبز
می نهد بر گردن خود شال سبز

سبز یعنی آخرین فصل سکوت سبز یعنی رأی ما غیر از تو بود
 |+| نوشته شده در  دوشنبه 28 دی1388ساعت 13:46  توسط ح.ا  | 
با شه ایران ز آزادی سخن گفتن خطاست
کار ایران با خداست
مذهب شاهنشه ایران ز مذهبها جداست
کار ایران با خداست
شاه مست و شیخ مست و شحنه مست و میر مست
مملکت رفته ز دست
هر دم از دستان مستان فتنه و غوغا به پاست
کار ایران با خداست
مملکت کشتی، حوادث بحر و استبداد خس
ناخدا عدل است و بس
کار پاس کشتی و کشتی‌نشین با ناخداست
کار ایران با خداست
پادشه خود را مسلمان خواند و سازد تباه
خون جمعی بی‌گناه
ای مسلمانان در اسلام این ستمها کی رواست؟
کار ایران با خداست
باش تا خود سوی ری تازد ز آذربایجان
حضرت ستار خان
آن که توپش قلعه کوب و خنجرش کشورگشاست
کار ایران با خداست
باش تا بیرون ز رشت آید سپهدار سترگ
فر دادار بزرگ
آن که گیلان ز اهتمامش رشک اقلیم بقاست
کار ایران با خداست
باش تا از اصفهان صمصام حق گردد پدید
نام حق گردد پدید
تا ببینیم آن که سر ز احکام حق پیچد کجاست
کار ایران با خداست
خاک ایران، بوم و برزن از تمدن خورد آب
جز خراسان خراب
هرچه هست از قامت ناساز بی‌اندام ماست
کار ایران با خداست

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 28 خرداد1388ساعت 19:30  توسط ح.ا  | 
اول به سراغ یهودیها رفتند من یهودی نبودم، اعتراضی نکردم.

پس از آن به لهستانیها حمله بردند من لهستانی نبودم و اعتراضی نکردم.

آنگاه به لیبرالها فشار آوردند من لیبرال نبودم، اعتراض نکردم.

سپس نوبت به کمونیستها رسید کمونیست نبودم، بنابراین اعتراضی نکردم.

سرانجام به سراغ من آمدند هر چه فریاد زدم کسی نمانده بود که اعتراضی کند.


(برتولت برشت)

 |+| نوشته شده در  شنبه 23 خرداد1388ساعت 10:15  توسط ح.ا  | 
و زمانی که اندیشه‌ها با تمام حرارتشان به سردی می‌گرایند

و زمانی که تعبیر ایام گذشته در حال رخ می‌نمایند

و آنگاه که از گذشته اسبابی برای حال و نه برای آینده یافت نمی‌شود

و زمانی که نقشی سرد و بی‌روح در فضای نا‌آرام اندایشه‌ها جا خوش می‌کند

و آن زمان که نه جایی برای ماندن و نه جایی برای رفتن تنها ترسیم ذهن از زندگی است

و زمانی که در وهم خیال تصویری سرد و مبهم از آینده ترسیم می‌شود

آن زمان و در لحظان وهم‌انگیز حال، آینده هدیه‌ای است برای روزهایی که می‌گذرند

و شاید پیشکشی باشد برای رفتن . . .

. . . بی‌آنکه احساسی از تجربه ماندن در یاد مانده باشد

. . . و افسوس از این سردی

. . . و افسوس

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 26 فروردین1388ساعت 17:10  توسط ح.ا  | 

اول اینکه

       سال نو مبارک



    و اینکه باز  . . .


            یک سال گذشت . . .


 |+| نوشته شده در  شنبه 15 فروردین1388ساعت 9:18  توسط ح.ا  | 

نمی دانست
افکار مبهمی از ذهنش می گذشتند
در هم بود
به گذشته می‌اندیشید
و به آینده
و شاید هم در پس همه اینها به حال خودش می‌نگریست
آنی نبود که هست و آنی که بود نمی‌توانست باشد
روزهایش سخت شده بودند
همزیستی با آدمها برایش سخت شده بود
زبانشان را نمی فهمید
نگاهشان  را درک نمی کرد
به آن زنی فکر می‌کرد که به لطف اسلام و همه مردان مسلمان و پرشور در صحنه، گهگداری نذر و احسان از وجودش می‌داد
به نگاه های سرد آدمهایی فکر می کرد که به دنبال نگاهی سردتر در تکاپو بودند
به آرزوهایی فکر می‌کرد که در کودکی برای خود ترسیم کرده بود و حال که بزرگتر شده بود هیج خبر از هیچکدام نداشت
به چشمهایی فکر می کرد که بارها و بارها دروغ گفته بودند و نفهمیده بود و زبان و کلام با نامهربانی به فریادش رسیده بود
به تنهایی خردکننده‌ای می اندیشید که به جرم پایبندی به اندیشه‌ها و آنچه در خود داشت دچارش شده بود و شاید دیگر از هیچکدام حتی اثری باقی نمانده بود
به مقاومت‌هایی که در برابر خودش و جدال‌هایی که با خود داشت
به اینده‌ای که با زمان برایش مبهم تر می گشت
به آن پسرک فال فروشی فکر می‌کرد که تکه‌کاغذهای فالش را سخت بغل کرده بود و در گوشه خیابان جلوی نگاه سرد همین مردمان جان داده بود
به اشکهای بیهوده‌ای که چه باطل سرازیر می‌شوند به امید اینکه دل سنگی را نرم کنند
آن مردی از نظرش لحظه ای گذشت که نگاه زنان و دختران رنگین خیابانی، وجود موجودی از همین جنس در خانه‌اش را به فراموشی سپرده بود
به انسانهایی متمدن و فرهیخته‌ای که دست به دست هم داده بودند تا نظام مقدسی درست کنند و این مردمان را در منجلاب پست دنیا و مادیات گرفتار سازند و به آن فخر کنند
به خلوت‌های گناه آلودش فکر می‌کرد که تنهایی‌هایش با تمامی دوستی‌هایش برایش به ارمغان آورده بودند
و ....
و همچنان به گذشته می‌اندیشید و به آینده.
و شاید هم باز در پس همه اینها به حال خودش می‌نگریست
شاید ...

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 22 آبان1387ساعت 15:1  توسط ح.ا  | 

عجب صبری خدا دارد


 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 8 آبان1387ساعت 7:46  توسط ح.ا  | 
 

امسال کلا سال عجیبی بود

خوب و بد

زشت و زیبا

سخت و آسان

و هر چه بود

تمام شد

امسال برایم زودتر از سالهای دیگر تمام شد

و این چند صباح مانده فرجه‌ای است برای سال آینده

به ساعتی نگاه می‌کنم که بی‌توجه به نگاه‌هایم به کار خود ادامه می‌دهد

به جلو می‌رود و انعکاس صدای تیک‌تاکش در این شلوغی و سکوت، بر افکارم یورش می‌برند

نگاهم را که می‌خواند

انگار بر روی عدد ۱۲ مکثی می‌کند

بعد دوباره تیک‌تاک، تیک‌تاک

و عجولترین عقربه‌اش یک دور کامل چرخید

 تا این مکث کوتاه شکسته شود
و ۱ دقیقه شده باشد که وارد روز بعد می‌شدیم

و یادم آمد
امروز روزی است که در تقویم زندگی‌ام به عنوان شروع زیستن‌ام ثبت شده است

اول مهر ...

و باز امروز روزی است که عالم در از دست دادن بزرگ مردی سوگوار است

و هر دو اینها اگر فال را کنار بگذاریم و نیک و بدش را بیخیال

برای من معنی تازگی می‌دهد

باری شاید دیگر نبینم

سخت در تنهایی و سکوت و این همه شلوغی به خودم می‌پیچم

و بی‌اختیار ...

آری امروز به گواه تاریخ و کاغذی که برایم ثبت کرده‌اند

 

اعلامم شد که دقیقا ۲۷ سال از عمرم گذشت

 

و تماما به خاطرات پیوست

و تماما با هم هدیه‌ی گذشته‌ام شد

و آنچه برایم ماند

تک پلان‌های ناقصی از روزهایم بوده‌اند که دیشب باز دستی بر رخسارشام کشیدم

و گرد از صورت‌شان برداشتم و تا به صبح به تماشایشان نشستم

تماشای آشنایی‌ها

تماشای جدایی‌ها

تماشای کتاب‌هایی که نیمه رها شده بودند

تماشای خنده‌هایم

تماشای غصه‌هایم

تماشای واقعیت‌هایی که با غیرش جلوه‌گر شده بودند

تماشای ...

 

و تماشای همه اینها طراوتی دوباره به روح خسته‌ام می‌دادند

 

امروز روز خنده‌هایم نبود

شاید به این خاطر که در شلوغی خلوت دیشب‌م که تکراری از دیروزهایم بود

به نظاره امروزم نشسته بودم

و با اشک‌های پنهان‌م امروزم را تبریک می‌گفتم



 |+| نوشته شده در  دوشنبه 1 مهر1387ساعت 0:1  توسط ح.ا  | 

و امشب شبی است که درها برای ما بندگان نابینا و ناشنوا باز خواهد شد
و من هم تو این شب و شب‌های عزیزی که در پیش است از خدا می‌خوام

از خدا می‌خوام که

در این شب‌های عزیز اگر خواسته یا ناخواسته دوستی یا نادوستی رو رنجوندم
اگر دلی رو با کرده‌هام و گفته‌هام ناراحت کردم
اگر نفهمیده و نسنجیده کاری کردم که نباید می‌کردم
اگر خامی کردم اگر قصوری کردم
به حق این شب‌های عزیز بخشیده شم

شاید فرصت آن هیچ وقت پیش نیاد که بشه چیزی رو جبران کرد

اما بزرگترین آرزوم تو این شبا اینه که
کسی ناخوشی و ناراحتی‌ای از من به خاطر نداشته باشه

و از بزرگترین آرزوهام اینه که

درست که، گذشته‌ها و روزهای سپری شده به خاطرات پیوستن. چه تلخ چه شیرین
اما در آینده از کرده‌ها و اشتباهات گذشته‌ام در راستای بهتر شدن قدم بردارم

 

و اینکه بد محتاجیم به دعا

و اینکه هیچ وقت از دعا شدن محروم نباشیم

 

آمین


 |+| نوشته شده در  جمعه 29 شهریور1387ساعت 21:4  توسط ح.ا  | 

هرکس بد ما به خلق گوید ما دیده به بد نمی‌خراشیم

ما نیکی او به خلق گوییم تا هر دو دروغ گفته باشیم

تا حالا شده بیقرار باشی اونقده بیقرار که ندونی چیکار کنی
احساس کنی که وقتشه سرتو بکوبی به دیوار

یا

تا حالا شده آروم باشی و سرت تو لاک خودت
و خوش باشید و ایام به کام
 
زمونه و سرونوشت و همین دنیا که خیلی‌ها اینچنان و انچنانش می‌نامند
بازیهای رو حساب و کتاب خوشگلی داره
یه جوری خمارت می‌کنه و مست از همه چی، که نفهمی
در توهم خودت احساس خوش به حالی داری، چه حالی هم می‌کنی
غافل از اینکه فردایی هست که نوبت خودت خواهد بود
اون موقع است که باید بسوزی و غافل از اینکه یکی دیگه هست که
از سوختنت سرمست می‌شه و در غفلت خودش منتظر نوبت خودشه.

چه خوبه یه بار زندگیمونو با خودمون و در تنهاییمون مرور کنیم
اون وقت بیشتر به بازی‌هایی که خوردیم صحه خواهیم گذاشت
و همچنین بازی‌هایی که ایفاگر نقش‌های سیاه زندگیه دیگران بودیم

ما همه اسیر بازی سرنوشتیم اما حیف در غفلتیم و شاد از غافل بودن‌هامان

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 20 شهریور1387ساعت 21:2  توسط ح.ا  | 

همه روز روزه بودن، همه شب نماز کردن

همه ساله حج نمودن، سفر حجاز کردن

ز مدينه تا به کعبه ، سر و پا برهنه رفتن

دو لب از براي لبيّک ، به وظيفه باز کردن

به مساجد و معابد ، همه اعتکاف جستن

ز ملاهي و مناهي ، همه احتراز کردن

شب جمعه ها نخفتن، به خداي راز گفتن

ز وجود بي نيازش، طلب نياز کردن

بخدا که هيچ کس را ثمر آنقدر نباشد

که به روي نا اميدي، در بسته باز کردن

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 9 مرداد1387ساعت 22:12  توسط ح.ا  | 
اقرا باسم ربک الذی خلق

عید بزرگ مبعث

عید بزرگ تمامی مسلمانان

روز بزرگ انسان آزاده‌خواه

بر همه مبارک


 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 9 مرداد1387ساعت 10:10  توسط ح.ا  | 
دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد در این بازار عطاران مرو هر سو چو بی​کاران ترازو گر نداری پس تو را زو رهزند هر کس تو را بر در نشاند او به طراری که می​آید به هر دیگی که می​جوشد میاور کاسه و منشین نه هر کلکی شکر دارد نه هر زیری زبر دارد بنال ای بلبل دستان ازیرا ناله مستان بنه سر گر نمی​گنجی که اندر چشمه سوزن چراغست این دل بیدار به زیر دامنش می​دار چو تو از باد بگذشتی مقیم چشمه​ای گشتی چو آبت بر جگر باشد درخت سبز را مانی  
به زیر آن درختی رو که او گل​های تر دارد به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد یکی قلبی بیاراید تو پنداری که زر دارد تو منشین منتظر بر در که آن خانه دو در دارد که هر دیگی که می​جوشد درون چیزی دگر دارد نه هر چشمی نظر دارد نه هر بحری گهر دارد میان صخره و خارا اثر دارد اثر دارد اگر رشته نمی​گنجد از آن باشد که سر دارد از این باد و هوا بگذر هوایش شور و شر دارد حریف همدمی گشتی که آبی بر جگر دارد که میوه نو دهد دایم درون دل سفر دارد
 |+| نوشته شده در  سه شنبه 8 مرداد1387ساعت 14:47  توسط ح.ا  | 

دل گفت وصالش به دعـــا باز توان یافت

عمریست که کارم همه در کار دعا رفت


 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 2 مرداد1387ساعت 13:30  توسط ح.ا  | 

سرنوشت کسانی را که از او فرار می‌کنند به دام می‌اندازد


 |+| نوشته شده در  جمعه 28 تیر1387ساعت 10:9  توسط ح.ا  | 
 
  بالا