|
دلنوشتههای من
|
||
|
از هر آنچه میبینم، میشنوم و احساس میکنم |
پس از آن به لهستانیها حمله بردند من لهستانی نبودم و اعتراضی نکردم.
آنگاه به لیبرالها فشار آوردند من لیبرال نبودم، اعتراض نکردم.
سپس نوبت به کمونیستها رسید کمونیست نبودم، بنابراین اعتراضی نکردم.
سرانجام به سراغ من آمدند هر چه فریاد زدم کسی نمانده بود که اعتراضی کند.
(برتولت برشت)
و زمانی که تعبیر ایام گذشته در حال رخ مینمایند
و آنگاه که از گذشته اسبابی برای حال و نه برای آینده یافت نمیشود
و زمانی که نقشی سرد و بیروح در فضای ناآرام اندایشهها جا خوش میکند
و آن زمان که نه جایی برای ماندن و نه جایی برای رفتن تنها ترسیم ذهن از زندگی است
و زمانی که در وهم خیال تصویری سرد و مبهم از آینده ترسیم میشود
آن زمان و در لحظان وهمانگیز حال، آینده هدیهای است برای روزهایی که میگذرند
و شاید پیشکشی باشد برای رفتن . . .
. . . بیآنکه احساسی از تجربه ماندن در یاد مانده باشد
. . . و افسوس از این سردی
. . . و افسوس
اول اینکه
سال نو مبارک
و اینکه باز . . .
یک سال گذشت . . .
امسال کلا سال عجیبی بود
خوب و بد
زشت و زیبا
سخت و آسان
و هر چه بود
تمام شد
امسال برایم زودتر از سالهای دیگر تمام
شد
به ساعتی نگاه میکنم که بیتوجه به نگاههایم به کار خود ادامه میدهد
به جلو میرود و انعکاس صدای تیکتاکش در این شلوغی و سکوت، بر افکارم یورش میبرند
نگاهم را که میخواند
انگار بر روی عدد ۱۲ مکثی میکند
بعد دوباره تیکتاک، تیکتاک
و عجولترین عقربهاش یک دور کامل چرخید
اول مهر ...
و باز امروز روزی است که عالم در از دست دادن
بزرگ مردی سوگوار است
و هر دو اینها اگر فال را کنار بگذاریم
و نیک و بدش را بیخیال
برای من معنی تازگی میدهد
باری شاید دیگر نبینم
سخت در تنهایی و سکوت و این همه شلوغی به خودم میپیچم
و بیاختیار ...
آری امروز به گواه تاریخ و کاغذی که برایم ثبت کردهاند
اعلامم شد که دقیقا ۲۷ سال از عمرم گذشت
و تماما به خاطرات پیوست
و تماما با هم هدیهی گذشتهام شد
و آنچه برایم ماند
تک پلانهای ناقصی از روزهایم بودهاند
که دیشب باز دستی بر رخسارشام کشیدم
و گرد از صورتشان برداشتم و تا به صبح به تماشایشان نشستم
تماشای آشناییها
تماشای جداییها
تماشای کتابهایی که نیمه رها شده بودند
تماشای خندههایم
تماشای غصههایم
تماشای واقعیتهایی که با غیرش جلوهگر شده بودند
تماشای ...
و تماشای همه اینها طراوتی دوباره به روح خستهام میدادند
امروز روز خندههایم نبود
شاید به این خاطر که در شلوغی خلوت دیشبم که تکراری از دیروزهایم بود
به نظاره امروزم نشسته بودم
و با اشکهای پنهانم امروزم را تبریک میگفتم
و امشب شبی است که درها برای ما بندگان نابینا و ناشنوا باز خواهد شد
و من هم تو این شب و شبهای عزیزی که در پیش است از خدا میخوام
از خدا میخوام که
در این شبهای عزیز اگر خواسته یا ناخواسته دوستی یا نادوستی رو رنجوندم
اگر دلی رو با کردههام و گفتههام ناراحت کردم
اگر نفهمیده و نسنجیده کاری کردم که نباید میکردم
اگر خامی کردم اگر قصوری کردم
به حق این شبهای عزیز بخشیده شم
شاید فرصت آن هیچ وقت پیش نیاد که بشه چیزی رو جبران کرد
اما بزرگترین آرزوم تو این شبا اینه که
کسی ناخوشی و ناراحتیای از من به خاطر نداشته باشه
و از بزرگترین آرزوهام اینه که
درست که، گذشتهها و روزهای سپری شده به خاطرات پیوستن. چه تلخ چه شیرین
اما در آینده از کردهها و اشتباهات گذشتهام در راستای بهتر شدن قدم بردارم
و اینکه بد محتاجیم به دعا
و اینکه هیچ وقت از دعا شدن محروم نباشیم
آمین
همه روز روزه بودن، همه شب نماز کردن
همه ساله حج نمودن، سفر حجاز کردن
ز مدينه تا به کعبه ، سر و پا برهنه رفتن
دو لب از براي لبيّک ، به وظيفه باز کردن
به مساجد و معابد ، همه اعتکاف جستن
ز ملاهي و مناهي ، همه احتراز کردن
شب جمعه ها نخفتن، به خداي راز گفتن
ز وجود بي نيازش، طلب نياز کردن
بخدا که هيچ کس را ثمر آنقدر نباشد
که به روي نا اميدي، در بسته باز کردن
|
|